تبليغاتX
باور

ایمان کوه نورد: طناب را پاره کن!

داستان درباره یک کوهنورد است که می­خواست از بلندترین کوه­ها بالا برود. او پس از سال­ها آماده­سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.  ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می­خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی­های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی­دید. همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت ابر روی ماه و ستاره­ها را پوشانده بود.

 همان طور که از کوه بالا می­رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می­کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه­های سیاهی مقابل چشمانش می­دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می­گرفت.

همچنان سقوط می­کرد، در آن لحظات تمام رویداد­های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می­کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون، چاره­ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می­خواهی؟.

ـ ای خدا نجاتم بده.

ـ واقعاً باور داری که می­توانم نجاتت دهم.

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است، پاره کن.

یک لحظه سکوت.... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می­گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست­هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

                      

+همسفر شما در راه موفقیت (ح. صفائی)//جمعه سی ام فروردین 1387 |

25 ـ خود را به دیگران وابسته نکنید.

اعتمادبنفس با هر نوع وابستگی منافات دارد. آرامش و خوشحالی و دیگر احساسات خود را به دیگران وابسته نکنید، نه به شخصی، نه به محیطی و نه چیز دیگری. هیچکس نمی­تواند اسباب آرامش و رضایت خاطر شما را فراهم کند به جز خود شما.

مراقب باشید دوست داشتن و علاقه شما ابتدا متوجه خود شما باشد و بعد متوجه دیگری گردد. خود را تحت هیچ شرایطی و به هیچ وجه به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نکنید.

+همسفر شما در راه موفقیت (ح. صفائی)//شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

رویا

همواره در پیوند با رویاها باش،

چرا که با مرگ رویاها،

زندگی چون پرنده بال شکسته­ای است،

که یارای پروازش نیست.

(لنگستون هیوز)

Hold fast to dreams

for if dreams die,

life is a broken

winged bird that

cannot fly.

(Langston Hughes)

+همسفر شما در راه موفقیت (ح. صفائی)//جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |

آن را ببوس و بگذار کنار!

مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد. او یک برهمن بود و سخنانی که بر علیه بودا بر زبان رانده بود، سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید: «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد. او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد: «اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»

بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد، خوب به صورتش نگاه کن! با او احساس همدردی کن! او می­خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند. این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم؛ و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم! دلم می­خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی­توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است. این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است؛ او چنان خشمگین است که هیچ واژه­ای، هیچ عملی، نمی­تواند خشمش را بیان کند؛ درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه­ای، هیچ عملی، نمی­تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می­فهمم­؛ خوب نگاه کن!»

آن مرد نمی­توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود. اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می­داد و یا آنادا به جانش می­افتاد، آنقدرها جا نمی­خورد. دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی­ماند، همه چیز قابل انتظار می­بود. چنان واکنش طبیعی می­بود. اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…

آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد. او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک سنگین کرد و بعد احساساتش شدیداً جریحه­دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.

او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت: «نگاه کن، دوباره همان مشکل! اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می­کند و از بیان این احساس در قالب واژه­ها عاجز است. او پاهایم را لمس می­کند. انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه­ها، نیست. باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند؛ نگاه کن!»

و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت: «قربان، مرا عفو کنید، من بی­اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»

بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت. تو آدم تازه­ای هستی. من هم آدم دیگری هستم! نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است، تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار! و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی. تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»

+همسفر شما در راه موفقیت (ح. صفائی)//پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 |

24 ـ کمک به دیگران.

یک اقدام عالی برای افزایش اعتمادبنفس پس از توجه به خود کمک به دیگران است. کمک به دیگران این نکته را در ذهن شما تـثـبیت می­کند که من آنقدر توانا هستم که می­توانم به دیگران کمک کنم. البته کمک به دیگران به شرط لطمه نزدن به خود و رعایت آنچه که در بحث فداکاری کفتیم، باید باشد. در برنامه زندگی خود حتماً وقتی را به خانواده اختصاص دهید و مسئولیت­ها و وظایفی را تقبل کنید و بخشی را هم به دیگران، به کسانی غیر از اعضای خانواده اختصاص دهید. البته دقت کنید که مجموع این دو وقت از وقتی که به خود اختصاص می­دهید بیشتر نباشد. کمک به دیگران وقتی شما را از اعتمادبنفس سرشار می­کند که در وهله اول به خود توجه داشته باشید.

+همسفر شما در راه موفقیت (ح. صفائی)//پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 |